خرید بک لینک

درباره سایت

نامه ای برای فابرکاستل

امکانات وب

بی محابا، با نهایت سرعت، جاده ها رو به وحشیانه ترین شکل ممکن می درم؛ صدای موتور عجیب دیواره های ماشین رو به لرزه در میاره و دستام با نهایت ترس، دست از روی فرمون سرنوشت برنمی داره؛ جاده ها خالصانه التماس می کنن و مردم بهت زده به فردایی نامعلوم دور شدنم رو به مسخره ترین شکل ممکن نظاره می کنن؛ اما این منم که زل زده به یه نقطه، پامو تا آخرین حد توانم روی پدال گاز فشار میدم و فکر ترمز کردن رو به هیچ عنوان توی مخیلم جا نمی دم!می خوام دستامو از روی فرمون بردارم، می خوام چشمام رو با آرامش تمام ببندم و فرمون لعنتی رو به دست کثیف سرنوشت بدم، می خوام چشمام رو ببندم و گوش به موزیک گوش خراشی بدم که وجودم ر

برچسب: انتحار, نویسنده: پندار امینی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:12

بخشیدن و گذشتن رو از دراکولاها یاد گرفتم، از موجوداتی که نیازاشون رو با قربانی کردن و خوردن خون آدما برطرف می کنن! قربانی کردن و کشتن و خوردن خون آدما دقیقا مثل حریص بودن انسان ها توی انجام خیلی از کارهاست، شاید اوایل انجام اینکار خیلی براشون لذت بخش و تازه باشه اما هر چی که می گذره این ویژگی تبدیل

برچسب: نویسنده: پندار امینی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 17:49

حسم مثل حس یه پیرمرده خسته است؛ خسته با یه لیوان قهوه تلخ، با یه نخ سیگار گوشه لب، با یه پتوی گرم روی پاهای سرد، زل زده به شومینه ی گرم و لم داده به صندلی چرمی نرم که صدای ثانیه ها رو تیک به تاک می شنوه و نزدیک شدن لحظه های آخر مرگشو طلب می کنه!حسم مثل حس مزخرف یه مال باخته است؛ نشسته توی حموم گرم و

برچسب: نویسنده: پندار امینی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 17:49

از دور شبیه به یه دودکش متحرک جلوه می کرد، نزدیکش شدم و خودمو کنارش جای دادم؛ حالا فاصلمون کمتر از نیم متر می شد؛ سنگینی نگاهش در حدی بود که بیشتر از غصه های زندگیم روی دوشم سنگینی می کرد؛ دست کردم تو جیبم و یه نخ از اون سیگارهای همیشگی رو در آوردم و گذاشتم گوشه ی لبم، تا روشنش کردم صداش در اومد؛ رو

برچسب: نویسنده: پندار امینی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 17:49

صفحه بندی